دنیای بهتر

با فیزیک و وزن و ابعاد مشخص؛ گاهی انگار "آب نبات می‌مکم، یا لیکوری می‌نوشم" . گاهی سنگینی یه وزنه‌ی چسبنده که وقت زیادی میخکوبت کنه و نشه هیچ تکون بخوری.
وقتی به آخر نزدیک می‌شی، انگار زمان سرعت گرفته. ولی خیلی کُنده! لذت و وحشت؛ تقلای آخرینِ رهایی از بندی که تو دوگانگی آزادی و دربند موندن، گرفتاری.
دل میکَنی تا جای دیگه دل ببندی؛ آره! خب حق دارن جوری نگات کنن انگار موجودی دیگه و از دنیای دیگه‌ای. دنیایی که هیچ واقعیتی رو باهاش عوض نمی‌کنی.
می‌بینی، می‌فهمی، خودتو احساس می‌کنی. همه‌ی احساساتو یه آن از هم جدا و تجربه می‌کنی.
و فقط یه ناظری.
خودتو تنگ بغل می‌گیری
جایی نداری
و همه‌ی دنیا رو داری.
.
کتاب به من لذت انهدام را آموخته است.
«هرابال»

مادراپور

 

 

کسانی که به میل خود در ظلمات چمباته زده‌اند، نیازی به روشنایی ندارند!
ٖ
... مگر آن‌ها که می‌خواهند "باور کنند" همان‌ها نیستند که باور می‌کنند که باور کرده‌اند؟ چه باتلاق هول انگیزی است این مسأله!
.
پ ن: همچون قلعه مالویل، مِرِل جهانی جدید در اندازه‌ای کوچک را خلق می‌کند و می‌آزماید. شخصیت‌هایی از طبقات مختلف با ویژگی‌هایی مقابلِ هم، در یک بحران کنار هم جمع می‌آیند و مِرِل ابعاد فردی، اجتماعی، زیستی ‌و... دنیای جدیدش را کند و کاو می‌کند و به چالش می‌کشد.
 مهم نیست از کجا آمده‌ایم. مقصد کجاست؟ این پرسشی‌ست که سال‌هاست به دنبال جواب سرگردانیم و در یک دورِ باطل، در گردونه‌ای پوچ با امیدی خام، حتی اگر با رویایی ساخته از ترس، به نوبت همگی مسافر یک مقصدیم؛ مادراپور!
_یادآور ۱۲ مرد خشمگینِ سیدنی لومت!
_ آثار مرل؛ هر اثر یک دنیای خاص و متفاوت! انگار هر کدام را نویسنده‌های متفاوت نوشته‌اند!

فاوست

 

 

چگونه‌ است که مردم کم خِرَد هرگز هر گونه امید را از دست نمی‌دهند! این یکی دلش جز پی چیزهای بی‌ارزش نمی‌رود؛ و دست حریصش را در جستجوی گنج می‌کاود؛ ولی همین که کرمی پیدا کرد، به همان خرسند می‌شود.
ٖ
... هنگامی که دنیا از همه طوفان‌ها بازیچه‌ی آشوب است، گمان می‌کنی که یک کلمه‌ی ساده برای نویسنده‌اش تکلیفی به اندازه کافی قدرتمند ایجاد می‌کند؟
.

پ‌ن: گوته؛ همین

شنبه و یکشنبه در کنار دریا

 

 

خیلی دلم می‌خواست که من هم به چیزی اعتقاد داشتم. اصلا اگر از من بپرسی می‌گویم که اساس این است که آدم اعتقاد داشته باشد. به هر چی که می‌خواهد باشد! به هر حماقتی که می‌خواهد باشد! به شرطی که آدم به‌اش معتقد بشود! همین است که به زندگی آدم معنی می‌دهد. ... ولی من، من به هیچ چیز اعتقاد ندارم. و آخرش که چی؟ آخرش! آخرش این که من وقتی جوان‌تر بودم عقلم نرسیده که بفهمم چقدر مفید است که آدم ابله باشد.
.
پ ن۱: این رمان نمونه‌ی مشخص و موفقی است از سبک کلاسیک. وقایع به خودی خود گویا و رساست و اعمال قهرمان‌ها، با همه غرابتی که دارد، بی‌درنگ قابل درک و پذیرش است. ... قدرت نویسنده را به خصوص در مکالمه‌ها مشاهده می‌کنیم. شاید از آن رو که وی (مرل) یکی از نمایشنامه‌نویسان بزرگ عصر ماست. "ابوالحسن نجفی_ از مقدمه کتاب"
'
پ ن۲: هم‌تراز با شاهکارها و آثار شاخص ادبی.
مکالمات و گفتگوهای روان. سبک و روایت ساده و مستقیم.
برنده جایزه گنکور
 ممنوع چاپ!

حیوان اندیشمند

 

... زمان حال چنان خلجانی پیدا کرد که پیش از اینکه پایان بگیرد محو شد، این چند لحظه، چنان سریع گذشت که هم اکنون به گذشته پیوسته بود. لحظه‌ای که هنوز نیامده، داشت پشت سرش را می‌نگریست.
.
 قبل از این، هر کاری از مِرِل می‌خوندم، فکر می‌کردم بهترین اثرش باشه. اما باز با خوندنِ کتابی دیگه به حیرتم اضافه می‌شد؛ از خودم می‌پرسم ترتیب و توالی کیفی آثار جوری بوده که این فکر بیاد یا عیش لحظه‌ای باعث می‌شد برای هر کدوم، این برداشت رو داشته باشم؟
حیوان اندیشمند هم _که فکر می‌کردم بعد از خوندن 4 اثر، الان دیگه شناختی از مرل پیدا کردم_ شگفت زده‌م کرد. یک رمان کامل. با همه‌ی کیفیت‌هایی که یک اثر ادبی می‌تونه داشته باشه؛ ساختارِ ادبی استادانه، سبک و روایتِ خاص، پرداختِ روانشناسانه‌ی شخصیت‌ها، داستانِ پر کِشِش، گفتگوها و کلام تاثیر‌گذار، تصویر پردازیِ دقیق و خلاقانه و ... .