دنیای بهتر
با فیزیک و وزن و ابعاد مشخص؛ گاهی انگار "آب نبات میمکم، یا لیکوری مینوشم" . گاهی سنگینی یه وزنهی چسبنده که وقت زیادی میخکوبت کنه و نشه هیچ تکون بخوری.
وقتی به آخر نزدیک میشی، انگار زمان سرعت گرفته. ولی خیلی کُنده! لذت و وحشت؛ تقلای آخرینِ رهایی از بندی که تو دوگانگی آزادی و دربند موندن، گرفتاری.
دل میکَنی تا جای دیگه دل ببندی؛ آره! خب حق دارن جوری نگات کنن انگار موجودی دیگه و از دنیای دیگهای. دنیایی که هیچ واقعیتی رو باهاش عوض نمیکنی.
میبینی، میفهمی، خودتو احساس میکنی. همهی احساساتو یه آن از هم جدا و تجربه میکنی.
و فقط یه ناظری.
خودتو تنگ بغل میگیری
جایی نداری
و همهی دنیا رو داری.
.
کتاب به من لذت انهدام را آموخته است.
«هرابال»



