دل تاریکی

 

آوخ که زندگی _این ترتیب اسرار آمیز منطق بی امان برای هدفی بیهوده_ چه بی‌مزه است. آدمی نمی‌تواند برای هیچ چیز به آن دل ببندد جز رسیدن به معرفتی اندک درباره‌ی خودش _ که آن هم دیر به دست می‌آید_ و خرمنی از حسرت‌هایی که آتش آن خاموش نمی‌شود.
من با مرگ کشتی گرفته‌ام. از این کشتی کم هیجان‌تر مگر خودش. گود آن عرصه‌ی خاکستری نامحسوس است. نه چیزی زیر پاست، نه چیزی دور و بر، نه تماشاگری، نه هلهله‌ای، نه افتخاری، نه آرزوی بزرگ پیروزی، نه ترس بزرگ شکست.
ٖ
از مقدمه‌ی مترجم: این اثر هم رمانس است و هم تراژدی، هم حماسه است و هم کمدی، هم رئالیستی است و هم طنزآمیز.
.
پ‌ن: یک اثر تمثیلی؛ سفری در تمدن.
مالیخولیای جویس‌وار

چرم ساغری

 

... مسأله غریبی است! انسان همیشه با خویشتن در جدال است. آرزوهایش را بر اثر آلام کنونی از دست می‌دهد، و آلام خود را به امید آینده‌ای که به او تعلق ندارد فریب می‌دهد. از اینجاست که همه‌ی کارهای انسان رنگ نابخردی و ناتوانی دارد.
آری، در این دنیا هیچ چیزی کامل نیست، مگر بدبختی.
.
پ‌ن: "بالزاک در «کمدی انسانی» خود داستان «چرم ساغری» را زیر عنوان «مطالعات فلسفی» جای داده است. در واقع این رمان عجیب یک مسأله خاص _مسأله‌ی زندگی فرد_ را مطرح می‌کند."*
برای تعریف چرم ساغری، عبارتی از کتاب کافی‌ست: "دیوانگی اگر افراط در خواستن یا توانستن نباشد، پس چیست؟"
* از مقدمه‌ی مترجم

مرز سایه



مدتی بسیار بسیار طولانی به جهانی تُهی چشم دوخته بودم، غرق در سکوتی بی پایان، که از دلش خورشید با هدفی مرموز بر سرمان می‌تابید. *
ٖ
نوع بیماری من در قالب بی‌اعتنایی جلوه می‌کرد. پس فقط به او خیره شدم.
.
* مگر نه این که نبوغ یک نویسنده‌ در بیان مفاهیم عمیق _که احتمالا یک  فلسفه، اثر یا حتی تمام زندگی را در بر بگیرد_ در عبارتی کوتاه، اما دقیق و جامع است؟!

 

سعادت زناشویی



امیدهایی که زمانی واهی می‌شمردم همه برآورده شده بودند. رویاهای گم شده در ابهام و پریشانی، واقعیت شده بود و واقعیت به صورت یک زندگی دست و پا گیر و سنگین و خالی از شادی و امید درآمده بود.
ٖ
و او از توفان به لابه صلح می‌خواهد
ولی توفان کجا صلح می‌شناسد.*

* لرمانتوف
.........

یه داستان کوتاه؛ ابتدا به خاطر نوع روایت با نیه‌توچکای داستایفسکی مقایسه‌ش کردم. مقایسه تالستوی و داستایفسکی یه پیش‌فرض ناخواسته‌ست برام. به خودم گفتم نیه توچکا کجا این کجا! به اواسط که رسیدم گفتم: لعنتی! چه اثر بزرگی! و از قیاس دست کشیدم. وقتی کتابو تموم کردم ازخودم پرسیدم تونستی چقدر از تحلیل‌ها و توصیفات حسی رو متوجه بشی؟
قرار باشه کتابی رو به همه پیشنهاد بدم یکی از بهترین گزینه‌هاست.

 

 

رؤیای من


ما هر دو زاده یک تاریخیم؛ تو ظهر، من تاریکی پیش از طلوع.
تا ابد یکی سایه، دیگری در روشنایی.
و برای رؤیای مشترکمان، کم بود عُمْر من: آنِ تو؛
 می‌گویم حسرت نیستم،
 تو چیزی نگو.