یک بازی


- تماشاچی اول:
منم را گم کرده‌ام
مترسکی پَسِ چشمانم به نظاره؛
روبرویم کسی می‌جنبد!
لبانش در حرکت!
صدایم در پاسخ.
از احساس چه می‌دانم؟
غمین؛ اندوهم نیست!
...
- تماشاچی اول، این بار بازیگر، وسط صحنه:
چطور میشه برای لحظه‌ای هر چیزی که باور و‌ انتظار داری، باطل بشه؟
چطوریه که حادثه‌ای نقطه عطف میشه یا اتفاقی بی‌اهمیت؟
نگاه قدرتمنده یا سوژه؟
چطور میشه روندی ساخت؟ یه ابتدا رو
.
دیروز هفدهم
امروز بیستم
ماهی که برف نَِشَِست

ققنوس

 

 


من گورِ خویش می‌کَنَم اندر خویش
چندان که یادت از دل برخیزد...

 

بازگشت
هوای تازه
شاملو