تصویری خالی اما پر از لک گذشته ها و آینده هایی که [انگاری] حذف شدن.
چند برابر آدمایی که پیگیری _ به تعارف، به اجبار، به نیاز، بی دلیل و دلخواه _ جویات هستن _// _.
سرگذشتی که هر شرح و توصیفی الکنه براش _ پر از سوءتفاهم، ابهام، معنا _ اما ساده. که نه راه گفتنش هست و نه جای ناگفتن. چند تا نقطه؛ یه فضای خالی.

 

یه سیاهی سر در همه ی این خالیاست؛ که یکی اینجاست.

پس همه ی اینا چیزی هست که نمی دونی داره با پاک کن خط میندازه تو بودنت.

.

 برمیگردی به خودت؛ دور از هیاهو . یه پاک کن تو دستت. با یه قلم.

#زندگی_دوگانه

قدم اول

یه روزی شب بود. از یه کوچه ی قدیمی نیمه تاریک رد می شدم. کف خاکی کوچه پر از چاله بود و بعضی جاها آب جمع شده بود. نور ضعیفی که کوچه رو جا به جا کمی روشن می کرد، از پشت پنجره ی خونه هایی میومد که دیوار پرده دنیاهامونو از هم قایم می کرد. از چند متری، زیر یکی از همین پنجره ها، یکی سمتم میومد. به محض دیدن شناختمش. با کلاهی خاص خودش، که نه فقط این اطراف، که کم تر جایی اونو استفاده می کردن. یه مرد میانسال، با هیکل درشت و قدم هایی که به جای اینکه سنگین بذاره، رو زمین می کشید. گاهی اوقات هم پاهاش از سطح زمین جا میموند و تو پوچی خلاء با سرعتی که از اضطراب بود، دنبال زمین گم کرده می گشت. نابینا بود.
نزدیک تر که شد، خواستم بگم مراقب باش زمین پر از چاله ست.
تاریک بود.