پیوند با مرگ، زندگی را ممکن کرده بود
انگار خودکشیِ مُدام لازمه‌ی فهم زندگی باشد، پریدن از آستانه‌ی بلوغی که لحظه‌‌ای پیش چنگْ زنان برای صعود از آن تقلا می‌کرد، جز برای آزمودن فتحِ بی‌اهمیت دیگری نبود.
کدام شادی و یأس؟ ؛ کنایه‌ی حقیر سیزیف‌وار برای تنگ حوصله کردن خداوندگار.
... و انتقامش؛ خاطره‌ی ناخواسته، حافظه‌ی فراموش‌کار

نگاه تو

 


... در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.

 

شاملو
آیدا در آینه


 

 

...

 

 

 

 

.
و تو هم روزی پیر می شوی
اما من
پیرتر از این نخواهم شد!
در لحظه‌ای از عمرم متوقف شدم
منتظرم بیایی
و از برابر من بگذری!
زیبا
پیر شده
آراسته به نوری
که از تاریکی من دریغ کرده‌ای...
ٖ

شمس لنگرودی